روزی برادرالنقی که کور مادر زاد بود به خدمت امام نقی آمد و فرمد: یا نقی, تو که بیت المال دستته, دست مارو هم بگیر و یه چیزی به ما بده. امام نقی که فرصت را برای حالگیری مناسب دیده آهن گداخته ای آورد و دست برادرش را سوزاند و کلی هم خندید. برادرالنقی گفت پولت بخوره تو سرت, این چه کاری بود که با من کور کردی؟ لابد میخوای بگی تو که تحمل این آتش گداخته رو نداری و این حرفها چطوری میخوای من آتش جهنم رو تحمل کنم؟ و امام نقی همچنان شکم مبارک خود را گرفته بود بر کف زمین از خنده ریسه میرفت.. در پی این واقعه برادر النقی نعره زنان به خانه خود بازگشت و اسلامش دوچندان شد