نقل شده که امام با تمام وجود به مشکلات جوانان رسیدگی می کرد. روزی مادری گریان پسر جوانی به نزد آن حضرت آورد و گفت : " یا نقی دستم به عبایت " و های های گریست.
نقی اندکی خود را جمع و جور کرد و در حالی که داشت فکر می کرد: " اگر دستش به زیر عبایم بود، بهتر می شد "، فرمود : شما را چه شده است؟
زن هق هق کنان گفت : پسرم خلافکار شده است.
نقی مادر را از اتاق بیرون کرد و از پسر نوع خلافش را جویا شد.
پسر در حال آدامس جویدن گفت: جنس از مرز رد می کنم. چند کیلو تو خونه داشتم که ننه م دید
نقی ابرویی بالا انداخت : جنس ها را به نزد من بیاور.
نقی اندکی خود را جمع و جور کرد و در حالی که داشت فکر می کرد: " اگر دستش به زیر عبایم بود، بهتر می شد "، فرمود : شما را چه شده است؟
زن هق هق کنان گفت : پسرم خلافکار شده است.
نقی مادر را از اتاق بیرون کرد و از پسر نوع خلافش را جویا شد.
پسر در حال آدامس جویدن گفت: جنس از مرز رد می کنم. چند کیلو تو خونه داشتم که ننه م دید
نقی ابرویی بالا انداخت : جنس ها را به نزد من بیاور.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
امام نقی از شما به خاطر نظرتان تشکر می کند