روزی امام نقی علیه السلام با البسه و لباس مبدل به اطراف شهر سامره رفته تا زندگی مردم را از نزدیک مشاهده نمایند. یکی از دستفروشان به امام یک سیگار تعارف کردند و امام هم از سر بزرگواری قبول کردند و چند پوک به سیگار زدند و ناگهان احساس کردند که نعشه شدند . سپس بر سر دستفروش داد زدند که این متاع چه بوده که دستفروش گفت که حشیش و بنگ بوده. امام دوباره فریاد بر آوردند که ای مردک آیا می دانی که من که هستم؟ من امام نقی هستم و دستفروش هم گفت داداش 2 تا پک دیگه بزن تا به خدایی برسی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
امام نقی از شما به خاطر نظرتان تشکر می کند