روزهای آخر عمر، امام همه را در مسجد جمع کردند و گفتند اگر کسی حقی بر گردن من دارد بگوید تا ادا کنم. پیرمردی از میان جمعیت برخاست و گفت: روزی شما در حال سوار شدن به شتر بودید و چوب دستی شما به سینه من خورد. امام فورا لباسش را بالا زد و پیرمرد را فرا خواند چوب دستی را به سمت پیرمرد گرفت و گفت: ضربه ای بر سینه من بزن. پیرمرد دستش را به سمت چوب دستی برد. امام در یک حرکت برق آسا چوب دستی را کشید و پیرمرد را به زمین انداخت سپس تا میخورد او را زد و گفت این کار را باهات کردم که دیگه تعارف سرت بشه، احمق!
لطائف النقی - صفحه وسط
لطائف النقی - صفحه وسط
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
امام نقی از شما به خاطر نظرتان تشکر می کند