روزی امام نقی از چهارراهی می گذشت دو نفر لات را دید که با هم درگیر شده بودند جلو رفت که ببیند چه خبر شده که دید حسن و حسین دوباره سر یک دختره دعواشون شده که کی اول بره سراغش امام که دید دعوا دارد به جاهای باریک می رسد با چابکی جلو پرید و گفت: از این بازی ها نداشتیم ها! اول با من بازی کنید بعدش سراغ هر که خواستید برید. والا پوست من لطیف تره ها! باورتون نمی شه امتحان کنید. همین الآن دارم از پیش محمد پستان طلا(امام نقی حضرت محمد را با این اسم صدا می کردند) میام. خیلی هم از کارم راضی است! می گه عایشه به تو حسودی می کنه!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
امام نقی از شما به خاطر نظرتان تشکر می کند